حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

«حر» پسر «یزید» فرزند «ناجیه» فرزند «قعنب» فرزند «عتاب بن هرمی»(1) پسر «ریاح بن یربوع» است.(2)

خروج حر از کوفه

«شیخ ابن نما» گزارش کرد: هنگامی که حر از قصر ابن زیاد در کوفه خارج شد تا به استقبال امام بیاید، ندایی را شنید که از پشت سر می‎گوید: ای حر! تو را به بهشت بشارت باد. او به پشت سر نگریست و کسی را ندید. با خود گفت: به خدا قسم، این بشارت نیست در حالی که من اسیر به جنگ با حسین هستم. او پیوسته این خاطره را در ذهن داشت تا هنگامی که خدمت امام رسید و آن داستان را بازگو کرد. امام به او فرمودند: تو به واقع به پاداش و نیکی راه یافته‎ای.

امام در یکی از خطابه‎های کوتاه خود اینگونه حر را آگاه کرد: آیا آزادمردی نیست که واگذارد این ریزه غذای داخل دهان را (ته مانده منافع دنیا را که شبیه به ریزه غذای داخل دهان است) برای اهل آن؟(3) شاید این سخن امام حسین علیه السلام بود که انقلاب و طوفان ظلمت براندازی را در افکار و اندیشه حر به پا ساخت.

رو در رویی حر با امام حسین علیه السلام

ابومخنف از «عبدالله بن سلیم» و «مرزی بن مشمعل» نقل کرده که گفتند: ما همراه حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام راه (حجاز تا عراق) را طی می‎کردیم که امام در منزل اشراف فرود آمد و جوانان خود را امر فرمود که هر چه می‎توانند آب بردارند. صبحگاهان (کاروان) حرکت کرد، حدود نیمروز شده بود که مردی از آن گروه تکبیر گفت. حضرت حسین علیه السلام فرمود: الله اکبر؛ ولی چرا تکبیر گفتی؟ گفت: نخلی را دیدم. آن دو نفر گفتند: ما در این مکان هرگز درخت خرمایی ندیده‎ایم. امام فرمود: من اینگونه نظر ندارم. گفتیم: ما گرد و غبار اسبان را می‎بینیم. پس آن حضرت فرمودند: به خدا قسم من نیز آن را می‎بینم. سپس امام حسین علیه السلام فرمود: آیا پناهگاهی نیست که آن را پشت سر خود قرار دهیم و با این قوم از یک جهت رو به رو شویم؟ گفتیم: چرا، آن ذوحسم است که به طرف چپ شما متمایل است. پس اگر این گروه (بر ما) سبقت گیرند هر اتفاقی ممکن است بیفتد. پس امام به طرف چپ، مسیر را تغییر داد. اسبان با شتاب به ما نزدیک شدند. آنها هم به سوی چپ متمایل شدند. ما زودتر از آنها به ذوحسم رسیده بودیم و خیمه‎گاه امام برافراشته شده بود. آن گروه سر رسیدند؛ او حر بود. با هزار سپاه که در گرمای آن روز رو به روی حسین علیه السلام قرار می‎گرفت. امام و یارانش همگی شمشیرهای آویخته داشتند. امام حسین علیه السلام به جوانان خود فرمودند: قوم را سیراب کنید و اسب‎ها را آب دهید. مردان سیراب و اسب‎ها خنک شدند.(4)

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

سعید بن عبدالله حنفی

سعید بن عبدالله حنفی

در ظهر روز عاشورا، سپاه کوفه اجازه نماز نمی‎داد. امام نیز به دنبال اجرای این حکم خداوند و فریضه الهی بود. اذان گفته شد و دو جوانمرد در برابر امام قرار گرفتند تا سپر بلای ولی خدا شوند و او نماز را به جای آورد. آن دو یار گرانقدر جز «زهیر» و «سعید» نبودند.

«سعید» فرزند «عبدالله حنفی» است. او از محترمان و مردی شناخته شده از اهالی کوفه است که به شجاعت و عبادت نیز شهرت داشت. سیره‎نویسان و تاریخ نگاران، نوشته‎اند هنگامی که خبر مرگ معاویه به مردم کوفه رسید، شیعیان گرد هم آمدند و نامه‎ای به امام حسین علیه السلام نوشتند که در وهله اول نامه توسط «عبدالله بن وال» و «عبدالله بن سبع» و مرتبه دوم توسط «قیس بن مسهر» و «عبدالرحمن بن عبدالله» و بار سوم توسط «سعید بن عبدالله حنفی» و «هانی بن هانی» ارسال شد. نویسندگان نامه‎ای که توسط سعید ارسال شد، عبارت بودند از: «شَبَثُ بن رِبعیّ، حَجّار بن اَبجَر، یزید بن حارث، یزید بن رویم، عزرة بن قیس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمیر.»

نوشته بزرگان کوفه به امام چنین بود: به نام خداوند بخشنده مهربان اما بعد؛ البته مرغزار، سبز و میوه‎ها رسیده است. هرگاه خواستید به سوی سپاهی آراسته و آماده (که در خدمت شما است) گام پیش نهید.

امام به محض دریافت نامه آنها، نامه‎ای را توسط سعید و هانی از مکه به کوفه ارسال فرمودند. نوشته امام چنین بود:

«به نام خداوند بخشنده مهربان. اما بعد؛ سعید و هانی نامه شما را به من رسانیدند، در حالی که آخرین کسی هستند که بر من نامه آورده‎اند. من همه آن داستانی را که بیان و یادآوری کرده‎اید فهمیدم اکثر شما گفته بودید که ما امامی نداریم پس تو (به سوی ما) رو کن، امید است خدای تعالی بین شما و ما بر هدایت و حق جمع کند. بنابراین، برادر و پسرعمو و مورد اعتماد از اهل بیتم، مسلم بن عقیل، را به سوی شما می‎فرستم. از او خواسته‎ام که برای من از حال شما، امر شما و دیدگاه‎هایتان بنویسد. اگر او بر من نوشت که همه شما همراه و نیز صاحبان فضل و اندیشه بر آن چه نوشته و فرستاده‎اید اتفاق نظر دارند، به زودی به سوی شما – انشاالله - خواهم آمد. پس به جانم قسم، امام نیست مگر کسی که خود عامل به کتاب باشد و به قسط عمل نماید، و حق را بپردازد و خویشتن‎دار برای خداوند متعال باشد. والسلام.(1)

امام نامه را توسط «سعید» و «هانی» به سوی اهل کوفه فرستاد و سپس مسلم را همراه قیس و عبدالرحمن به سوی آنها گسیل داشت. (2)

درسی که می‎توان گرفت:

1. امام حسین علیه السلام مسلم بن عقیل را برادر خود خطاب فرموده‎اند؛

2. امام حسین علیه السلام مقام امام را در چند ویژگی بیان فرموده‎اند:

الف. امام خود اهل عمل و عامل به قرآن و قسط و عدل است؛

ب. امام حق را می‎پردازد.

ج. امام در راه خدا خویشتن‎دار است.

این همه، گویای تقوای عملی اوست. پس باید در عمل بکوشیم تا به امام نزدیک شویم.

سعید در کوفه

سعید بن عبدالله حنفی

هنگامی که سعید نامه امام را به اهل کوفه رسانید. خود به انتظار قدوم مسلم لحظه شماری می‎کرد تا این که مسلم وارد کوفه شد و به منزل مختار فرود آمد.

«عابس» و سپس «حبیب» خطبه خواندند و پس از آن دو نفر «سعید» از جای برخاست و سوگند یاد کرد که بر یاری حسین پافشاری خواهد کرد و خود را فدای او خواهد کرد.(3) مسلم نامه‎ای را توسط «سعید» به امام حسین علیه السلام ارسال داشت. سعید دست نوشته مسلم را به امام تحویل داد و با آن حضرت پیوسته باقی ماند تا این که همراه او در کربلا به فوز شهادت نائل آمد.(4)

حمایت سعید از امام

از آنجا که امام حسین علیه السلام از عاقبت جنگ آگاه بود و می‎دانست که همه یاران به شهادت خواهند رسید، شب هنگام همه یاران را فرا خواند و پس از اتمام حجت، بیعت را از گردن آنها برداشت تا آن که آمادگی ماندن ندارد یا دلبستگی و تعلق خاطری به دنیا دارد، بدون احساس شرم از آن سرزمین رخت بربندد.

در پاسخ امام، بسیاری از یاران چون مسلم بن عوسجه، زهیر و سعید سخن‎ها گفتند. آن چه به نقل از ابومخنف و نیز زیارت ناحیه مقدسه به دست می‎آید این است که سعید بن عبدالله از جای برخاست و اینگونه امام خود را پاسخ گفت:

«به خدا سوگند، شما را رها نخواهیم کرد، تا که خداوند بداند که در دوران غیبت رسول او صلوات الله علیه در حفظ و حراست شما کوشا بوده‎ایم، آگاه باش ای عزیز! به خدا سوگند اگر بدانم که در رکاب شما کشته می‎شوم، سپس زنده شده بار دگر می‎سوزم و زنده می‎شوم و تا هفتاد بار دیگر کشته و زنده می‎شوم، از تو جدا نخواهم شد. تا این خونم را نثارت کنم، و چرا اینگونه نکنم در حالی که کشته شدن را یک بار بیش نیست، و پس از آن کرامت و بزرگواری به گونه‎ای است که نهایت ندارد. (5)

درسی که می‎توان گرفت:

سعید نه تنها خود مرد بود، بلکه حمایت مردانه‎اش از امام نیز به گونه‎ای است که دیگران چون زهیر در رتبه بعد از او قرار دارند. پیش گام بودن در مسیر الهی و دیگران را چراغ راه شدن نیز کم، بها ندارد. سعید مردی راهنما بود. ناگفته نماند که سعید دو بار (تا اینجا) از جای برخاست و شجاعانه راه امام را همواره ساخته است. بار اول راه را بر مسلم هموار کرد و دیگر بار راه را بر یاران امام هموار کرد تا که امام را تا سر حد جان یاری رسانند.

شهادت سعید

هنگام ظهر روز عاشورا، امام حسین علیه السلام با یاران باقی مانده خود به اقامه نماز ظهر ایستادند. اما چگونه می‎توانستند نماز را به پایان برند در حالی که دشمن، تیرها را به سوی آن حضرت و یارانش نشانه گرفته بودند. در این میان دو تن از یاران وفادار امام به نام‎های «زهیر» و «سعید» سپر بلای آن حضرت شدند و تیرها را به جان خریدند. آن قدر تیر بر جسم آن دو عزیز نشسته بود که با سلام امام بر زمین افتادند و جام شهادت را نوشیدند.(6)

سعید هنگامی که بر بدن، جای نیزه و شمشیر و سیزده تیر داشت این چنین گفت: خدایا! اینها را چون قوم عاد و ثمود از خود دور ساز و مورد لعن قرار ده. پروردگارا! سلام مرا به پیامبرت برسان، و به او از درد جراحاتم بگو، من ثواب تو را خواسته‎ام تا ذریه پیامبرت صلی الله علیه و آله را یاری رسانم.(7) سپس رو به امام حسین علیه السلام کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا! آیا من به عهد خود وفا کرده‎ام؟ امام فرمود: آری، تو در بهشت پیش منی(8) سپس به شهادت رسید.

درسی که می‎توان گرفت:

الف. ایمان راسخ سعید به پیامبر اسلام و امام ستودنی است؛

ب. وفای به عهد، وظیفه هر رادمرد است و سعید از خیل وفاداران بود؛

ج. هر کس در این دنیا خود را سپر بلای امام خود سازد، در قیامت نیز پیش او خواهد بود؛ مانند سعید که به اعتراف حضرت امام حسین علیه السلام در جوار او خواهد بود؛

د. باید خود را چون سعید در راه احیای دین و نام اهل‎بیت علیهم السلام فدا کرد.

مقام معنوی سعید

در زیارت ناحیه درباره سعید آمده است: تو مرگت را دیدار و امام خود را یاری کردی و با کرامت و گرامیداشت خداوند، سرای جاویدان را دیدار خواهی کرد؛ خداوند ما را با شما خواستاران شهادت محشور سازد؛ و دوستی و همراهی شما را در والاترین مقامات روزی ما گرداند. (9)

درسی که می‎توان گرفت:

امام معصوم امثال سعید را حتی سرمشق رفتاری خود معرفی می‎کند. این، گویای رفعت و منزلت این مرد مجاهد است. ما نیز باید از خدا بخواهیم که اینان را سرمشق رفتار و کردار ما قرار دهد.

 

پی‎نوشت‎ها:

1. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 353 .

2. ابصارالعین، ص216- 217 .

3. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص355 .

4. ابصارالعین، ص 217 .

 5. حماسه عاشورا، ص 40/ مقتل الحسین مقرم، ص89/ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 419 .

6. اللهوف، ص48 .

7. همان .

8. ذخیرة الدارین، ص332 .

9. اقبال الاعمال، ج3، ص77 .

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .

 





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

اَبوُ ثُمامَة، عَمرو الصّائِدی

اَبوُ ثُمامَة، عَمرو الصّائِدی

نماز ظهر امام رو به پایان بود که ابن سعد به فرمانده تیراندازان خود «عمرو بن سعید» اشاره کرد تا اصحاب امام را تیرباران کنند و همه اسب‎های آنها را پی کنند.(1) در این درگیری، سواری جز «ضحاک ابن عبدالله مشرقی» در یاران امام باقی نمانده بود. او می‎گوید: چون دیدم همه یاران حسین مرکب‎های خود را از دست داده‎اند، اسب خود را داخل خیمه اصحاب نهادم و جنگ سختی کردم.(2) در این هنگام، هر یک از اصحاب که برای نبرد خارج می‎شد با امام اینگونه وداع می‎کرد: «السلام علیک یابن رسول الله» و آن حضرت پاسخ می‎فرمود: «و علیک السلام و نحن خلفک ... »؛ سلام بر تو، ما هم به شما ملحق خواهیم شد، برخی از آنها از دنیا رفتند و برخی هم در انتظارند و هیچ تغییری در قضای الهی نخواهد بود.(3)

«عمرو» پسر «عبدالله بن کعب صائد» پسر «شرجیل» و کنیه او «ابوثمامة» بوده است.(4) او از اهالی کوفه و شخصی با نفوذ و محترم در آن شهر بوده است. «ابوثمامة» از تابعین (یاران امام امیرالمومنین علیه‎السلام) بوده و در جنگ‎های بسیاری امام علی علیه السلام را یاری کرده بود. او پس از آن در یاری امام حسن مجتبی علیه السلام کوشید و از اصحاب آن حضرت نیز بود. «ابوثمامة» در کوفه با سفیر امام حسین علیه السلام بیعت کرد.(5) او از شیعیان سلحشور و از یاران شجاع و بیدار «مسلم بن عقیل» در مبارزات کوفه بود، چنان که «مسلم بن عقیل» او را مسئول امور مالی خود کرده بود تا که سلاح برای رویارویی با ابن زیاد فراهم کند. (6) ابن زیاد پس از ورود به کوفه، بر شیعیان سخت گرفت و در نهایت کار به شهادت «مسلم» انجامید. پس از آن بود که «ابوثمامة» از دیده‎ها پنهان شد؛ اما عبیدالله بن زیاد سخت به دنبال او بود تا این که او از کوفه متواری شد و به سمت امام حسین علیه السلام حرکت کرد. «نافع بن هلال جملی» نیز او را همراهی می‎کرد. نافع در بین راه با او برخورد کرده بود.(7) سرانجام، هر دو به سلامت خود را به کاروان امام حسین علیه السلام رساندند و با خون سرخ خود، به حمایت از امام خویش پرداختند. (8)

مراقبت ابوثمامه از امام

عمربن سعد هنگامی که همراه چهار هزار نفر وارد کربلا شد، می‎پنداشت که خواهد توانست امام را به صلح وادارد و در ضمن به ملک ری که شدیداً به آن اشتیاق داشت - بدون درگیری با امام - دست یابد. از این رهگذر هم دنیای خود را آباد و هم آخرت خود را تامین کند.

وی باور نداشت که امام زیر بار ظلم نخواهد رفت و او یا باید از ریاست بگذرد یا این که با امام پیکار کند. او از «عَزرَةُ بن قَیس» خواست که برود و با امام مذاکره کند. «عزره» از قبول این کار سر باز زد، زیرا خود از کسانی بود که حضرت را به کوفه دعوت کرده بود. دیگران هم اصرار کردند، اما او حیا می‎کرد. «کثیرُ بن عبداللهِ شَعبی» که شخصی گستاخ بود از جای برخاست و گفت: من این کار را خواهم کرد و اگر شما بخواهید حاضرم که او را ترور کنم. ابن سعد گفت: نه، اما از او بپرس که چه چیز باعث شده به اینجا بیاید. کثیر به سمت حسین علیه السلام آمد. همین که قدری نزدیک شد، ابوثمامه به خدمت امام آمد و گفت: ای اباعبدالله! خداوند امور شما را اصلاح فرماید، بدترین و گستاخ‎ترین شخص اهل زمین به سمت شما می‎آید. او اهل ترور است! سپس ابوثمامه خود در برابر کثیر ایستاد و گفت: شمشیرت را به زمین بگذار. کثیر گفت: نه به خدا، که این بزرگواری نیست. من فقط پیام‎آورم، پس اگر به من گوش بدهید، من آن پیامی را که آورده‎ام به شما خواهم رسانید و اگر سر باز زنید من برمی‎گردم. ابوثمامه گفت: البته من دسته شمشیرت را خواهم گرفت، پس بگو آن چه می‎خواهی. کثیر گفت: نه به خدا قسم، نباید دست به شمشیرم بگذاری. ابوثمامه گفت: بگو بدانم برای چه آمده‎ای؟ تا من به جای تو به او (امام حسین علیه‎السلام) برسانم. من نمی‎گذارم که تو به (آن حضرت) نزدیک شوی، تو فاجر هستی. پس از مشاجره لفظی، کثیر به سوی عمر بن سعد بازگشت و او را از آن چه گذشته بود با خبر کرد، عمرسعد «قرة بن قیس تمیمی حنظلی» را فرستاد و او با امام حسین علیه السلام گفت و گو کرد. حضرت در پاسخ او فرمودند: مردم شهرتان به من نامه نوشتند که به سوی ما بیا، پس اگر آمدنم را ناخوش دارید باز می‎گردم.(9)

اَبوُ ثُمامَة، عَمرو الصّائِدی

درسی که می‎توان گرفت:

در روایت آمده است: مومن زیرک است. چگونگی برخورد ابوثمامه شایسته قدردانی است؛ او با هوش سرشارش، جان امام را از خطر نجات داد. اهل ایمان نباید با تسامح و تساهل با مسائل رو به رو شوند. چنان که در قرآن آمده است: کفار دوست دارند که روغن مالی (مسامحه) کنید و آنها نیز چنین کنند.(10) غفلت زیبنده مومن نیست.

توجه ابوثمامه به نماز جماعت در اول وقت

از ابومخنف نقل شده: روز عاشورا و نزدیک زوال ظهر بود، «ابوثمامه» متوجه خورشید شد که از وسط آسمان در حال گذر است، ولی آتش جنگ برافروخته است، به امام حسین علیه السلام گفت: ای اباعبدالله! جانم فدای جان شما، من این گروه را می‎بینم که به شما نزدیک شده‎اند. به خدا قسم، شما شهید نخواهید شد، تا این که من پیش از شما شهید شوم - ان شاءالله - من علاقه‎مندم در حالی که این نمازم را که وقت آن فرا رسیده است با شما به جای آورم و خدای را ملاقات کنم. آنگاه امام سر به آسمان بلند کرد و فرمود: شما نماز را یادآوری کردی، خداوند تو را از نمازگزاران و اهل ذکر قرار دهد. آری اکنون اول وقت برای نماز است. پس از آن امام فرمود: از آنها بخواهید که از (جنگ) با ما دست بردارند تا نماز را به جای آوریم.(11) در پاسخ «حصین بن تمیم» گفت: البته آن نماز از شما قبول نخواهد شد.(12)

درسی که می‎توان گرفت:

وقت شناسی در انجام دادن نماز آثار و برکات بسیاری را به دنبال دارد؛ از جمله:

1. انسان مورد دعای امام خود قرار می‎گیرد تا خدا او را از نمازگزاران قرار دهد؛

2. از ذاکرین که خدا را هماره یاد می‎کنند به شمار آید.

شهادت ابوثمامه الصاعدی

ابومخنف گزارش کرده: نماز تمام شده بود و ابوثمامه با امام نماز گزارده بود. او که به امام حسین علیه‎ا‎لسلام عرض کرد: ای اباعبدالله! من عجله دارم تا که به دوستانم ملحق شوم. برایم ناخوشایند است که بمانم و شما را تنها ببینم در حالی که یاران شما کشته شده باشند. امام حسین علیه السلام به او فرمود: پیش رو که ما به زودی به شما ملحق خواهیم شد. ابوثمامه وارد میدان نبرد شد و نبرد سختی کرد تا آن که مجروح شد، پسرعموی او «قیس بن عبدالله صاعدی» در سپاه ابن سعد حضور داشت. او با ابوثمامه دشمنی دیرینه داشت. و «قیس» با ابوثمامه درگیر شد و او را به شهادت رساند.(13)

ابوثمامه صاعدی در زیارت ناحیه مقدسه و رجبیه مورد سلام قرار گرفته است. او در ظهر روز عاشورا نیز مورد دعای امام حسین علیه السلام قرار گرفته بود.

درسی که می‎توان گرفت:

عاقبت دو پسرعمو به گونه‎ای بود که یکی در اعلی علیین و دیگری در اسفل السافلین جای گرفت و این شایان تامل است.

 

پی‎نوشت‎ها:

1. مثیرالاحزان، ص66/ الکامل فی التاریخ، ج2، ص 556 و 569 .

2. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص455/ ابصارالعین، ص66.

3. مقتل العوالم، ص85/ مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص25.

4. ابصارالعین، ص119

5. ابصارالعین، ص 119/ الارشاد، ج2، ص 46 .

6. مقتل الحسین مقرم، ص177.

7. ابصارالعین، ص120- 119 .

8. مقتل الحسین مقرم، ص 238 .

9. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 411-410/ الارشاد، ج2، ص 85- 84 .

10. قلم، آیه 9 .

11. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 439/ ابصارالعین، ص120 .

12. مقتل الحسین مقرم، ص 301 .

13. مقتل الحسین مقرم، ص305/ سماوی، ابصارالعین، ص121 .

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .

 





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

سلمان بن مضارب بن قیس انماری بجلی

سلمان بن مضارب بن قیس انماری بجلی

پس از «ابوثمامه»، «سلمان» فرزند «مضارب» پسرعموی «زهیر بن قین» برای جهاد خارج شد. «قین» با «مضارب» برادر بود. و پدر آنان «قیس» بود. «سلمان» همراه پسرعمویش «زهیر» در سال شصت هجری به حج مشرف شد. و «سلمان» به همراهی و دعوت «زهیر بن قین» به سپاه امام پیوسته بود.(1) سلمان در روز عاشورا به شهادت رسید.(2)

 

پی‎نوشت‎ها:

1- مقتل الحسین مقرم، ص306 .

2- الحدائق الوردیه، ج1، ص 211/ ابصارالعین، ص169 .

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی

زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی

«زهیر» مرد شریفی در بین قوم خود بود و در کوفه زیست می‎کرد. او مردی شجاع بود و در جنگ‎ها، همواره به نام‎آوری شهرت داشت.(1) «زهیر» فرزند «قین بجلی» از یاران رسول خدا بود؛ اما پس از رحلت پیامبر و بر اثر تبلیغات وسیع «معاویه» می‎پنداشت که امام علی علیه السلام در ریختن خون «عثمان» سهیم بوده است. از این رو نسبت به امام علی علیه السلام و فرزندانش علاقه‎ای نشان نمی‎داد. گفته‎اند او نیز به «عثمان بن عفان» ابراز مودت می‎کرد؛ اما بر ما روشن نیست که او تا کجا و چه مقدار از اهل‎بیت روی‎گردان بوده است. هرچه بود، او به دست سالار شهیدان حسین علیه السلام در راه کربلا گام نهاد.(2) او در این راه جان خود را نثار کرد و در نبرد، سخت مورد اعتماد امام بود، به گونه‎ای که امام او را به فرماندهی جانب راست سپاه خود منصوب فرمود.

او در وقت نماز ظهر - به امر امام – سپر جان آن حضرت شد. امام گاه او را برای احتجاج، به سمت لشکر دشمن می‎فرستاد. امام به او ماموریت سخن گفتن داد.

راهیابی به بارگاه دوست

کاروان امام به «زرود» رسیده بود، کاروانیان همه بارها را گشوده بودند تا قدری بیاسایند.(3) «زهیر» از سفر حج به سمت کوفه باز می‎گشت. مقصد او با امام حسین علیه السلام یکسان بود و وجود آب و آبادی او را آرام آرام به «زرود» کشانیده بود. از قضا امام حسین علیه السلام هم در همان منطقه، نزدیک خیمه «زهیر» بار نهاده بود. زهیر در طول سفر، خود را از امام حسین علیه السلام و یارانش پنهان می‎کرد تا مبادا او را به جهاد تکلیف کنند؛ اما روز موعود فرا رسیده بود. او با گروهی از بستگان و یاران بر سر سفره غذا نشسته بود که ناگاه سفیر امام سر رسید و زهیر را فرا خواند. زهیر غافلگیر و درمانده شده بود. همسر او زهیر را از تحیر به درآورد و گفت: منزه است خدا، آیا پسر پیامبر کسی به سوی تو می‎فرستد ولی تو او را بی‎پاسخ می‎گذاری؟ برخیز تا دریابی ذریه پیامبر چه درخواستی دارد و سپس برگرد. زهیر از جای برخاست و به خدمت امام شرفیاب شد. ابی مخنف نوشته: «دلهم» همسر زهیر دختر «عمرو» برای من حکایت کرد، مدت زمانی نگذشته بود که زهیر با سرعت و با صورتی برافروخته و شادمان به سوی یارانش بازگشت و دستور داد خیمه‎اش را جمع کنند و آن را به طرف خیمه امام حسین علیه السلام و یارانش منتقل و در آنجا بر پا کنند. سپس  رو به من کرد و گفت: تو را طلاق دادم، به خویشان خود ملحق شو. دوست ندارم که به سبب من به تو مصیبتی رسد، تنها خیر شما را خواهانم.(4)

درسی که می‎توان گرفت: جای آن دارد که همسران با وفا، خیرخواهی بر شوهران خود را از همسر با وفای زهیر بیاموزند. او همسرش را به حق دعوت و در واقع، امر به معروف کرد. پس از کلام همسر «زهیر» بود که زهیر از حیرت به در آمد و راه هدایت بر او هموار شد. بر دوستان و یاران نیز باید اینگونه باشند. به حتم کسی که دیگری را در خیری یاری رساند، در عمل نیک او شریک خواهد بود، همانگونه که اگر دیگری را در پی کاری نامطلوب و ناپسند تحریک سازد، به همان مقدار از آن گناه و معصیت را نصیب خود ساخته است.

دعوت زهیر از خویشان

طبری می‎گوید: پس از آن که زهیر به خدمت امام حسین علیه السلام رسید و عزم یاری او را داشت، به خیمه خود بازگشت و به یاران خود گفت هر که از شما دوست دارد در یاری فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله در آید رخت بربندد وگرنه این آخرین دیدار ماست. سپس او خاطره‎ای چنین بیان کرد: در غزوه «بحر» و بنا بر گفته طیری بلنجر(5) چون فاتح آن جنگ شدیم و غنایم فراوانی نصیب ما گشت، همه ما خوشحال و مسرور بودیم. هنگامی که «سلمان فارسی» خشنودی ما را دید گفت: آیا شما به فتح و غنایمی که خداوند نصیب شما کرده این گونه خوشحالی می‎کنید؟ (6) اگر شما سید شباب جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را درک کردید، برای جهاد در رکاب او باید بیشتر شادمان باشید؛ چرا که بهره‎های بیشتری به دست خواهید آورد.(7) پس من با شما وداع می‎کنم و شما را به خدا می‎سپارم. (8)

درسی که می‎توان گفت: دعوت زهیر بی نتیجه نبود. پسرعمویش، «سلمان بن مضارب» و غلام او به امام پیوستند. مسلمان نباید از ارشاد و دعوت دیگران به حق دریغ کند، و هماره باید بکوشد بر حامیان حق بیفزاید.

زهیر و نخستین اعلان وفاداری

زهیر به سپاه امم پیوسته بود. ابومخنف می‎گوید: حر می‎خواست هر کجا صلاح دید امام و سپاهش را فرود آورد. او بین راه با امام برخورد کرده بود و امام سخن او را وقعی نمی‎نهاد و به حرکت ادامه می‎داد. تا این که به «ذوحسم» رسیدند. امام در جمع خطبه‎ای ایراد فرمود: می‎بینید که بر ما چه پیش آورده‎اند... خطبه پایان یافت و زهیر از جای برخاست و به یارانش گفت: آیا شما سخن می‎گویید یا این که من تکلم کنم؟ گفتند: تو بگو. پس حمد الهی گفت و درود بر او فرستاد و گفت: ای پسر رسول خدا، سخنان شما را شنیدیم، خدایت هدایت کند؛ به خدا سوگند، اگر دنیا برای ما باقی باشد و ما در آن همیشگی باشیم و تنها جدایی از آن در یاری و همراهی شما باشد، قیام در رکاب شما را بر همیشه زیستن در آن ترجیح می‎دهیم.(9) پس از آن، امام در حق او دعا فرمود و از خداوند برایش طلب خیر کرد.

درسی که می‎توان گرفت: این اولین خطبه‎ای است که زهیر در برابر امام خواند و هدف خود - پایمردی و ثبات قدمش - را بیان داشت. آری او حیات همیشگی داشتن را با حمایت از امام برابر نمی‎داند؛ بلکه حمایت از امام را مقامی بلندتر و رفیع‎تر می‎داند.

ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

عَمرو بن قُرظَه خَزرَجی انصاری کوُفی

عَمرو بن قُرظَه خَزرَجی انصاری کوُفی

"عمرو بن قرظه"(1) پسر "کعب بن عمر و بن عائذ بن مناة" بود(2) و پدر او "قرظه" از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله راویان حدیث(3) بوده است. او همراه علی علیه السلام به کوفه آمد و در جنگ‎هایی که آن حضرت شرکت فرموده، حضوری فعال داشته است. از همه گذشته از طرف آن امام همام، به ولایت فارس منصوب شد. او در سال 51 هجری قمری دار فانی را وداع گفت.(4)

عمرو نماینده امام حسین علیه السلام

از روز هفتم محرم همزمان با بستن شریعه فرات، تشنگی خیام امام را آزار می‎داد. امام "عمرو بن قرظه انصاری" را به سوی ابن سعد فرستاد تا جلسه‎ای را بین دو سپاه ترتیب بدهد، او در این امر موفق شد و قرار بر این شد که از هر طرف بیست سوار از سپاه به در آیند و در نزدیکی خیمه محل مشورت، بیست سوار به هم نزدیک شوند و سپس به امر امام بایستند. امام خود به همراهی عباس و علی اکبر علیهاالسلام وارد خیمه شدند و "ابن سعد" و فرزندش "حفض" و غلامش نیز به آنجا آمدند.(5) امام به ابن سعد فرمود: "ای ابن سعد آیا با من می‎جنگی؟ آیا از خدا – آن کس که بازگشت تو به سوی اوست – نمی‎ترسی؟ ... پس من پسر آن کسی هستم که تو خود می‎دانی. آیا نمی‎خواهی با من باشی و اینها را رها کنی؟ این کار به خدای تعالی نزدیک‎تر است."

عمر سعد گفت: "می‎ترسم که خانه‎ام را خراب کنند." امام فرمود: "من آن را برای تو از نو بنا می‎کنم."

عمر گفت: "می‎ترسم دارای‎ام را ببرند." امام فرمود: من بهتر از آن را از مالی که در حجاز دارم می‎پردازم.(6) در نقل دیگری آمده است که امام به او فرمود: "من بغیبغه را به تو می‎دهم." بغیبغه قناتی سرشار بود که نخلستانی بزرگ و مزرعه‎ای سرسبز در اطراف داشت. معاویه یک میلیون دینار قصد خرید آن را داشت و امام نپذیرفت(7) و امیرمؤمنان علیه السلام خود آن را حفر فرموده و وقف کرده بود، به گونه‎ای که تنها اجازه فروش آن را در این زمان امام حسین علیه السلام داشته باشد. ابن سعد گفت: "من در کوفه زن و فرزند دارم می‎ترسم ابن زیاد آنها را بکشد." هنگامی که امام حسین علیه السلام از او مأیوس شد، از جای برخاست و فرمود: "تو را چه می‎شود؟ به زودی خداوند تو را در بسترت ذبح خواهد کرد، و روزی که محشور شوی خداوند تو را نبخشد. به خدا قسم، امیدوارم از گندم عراق جز اندکی نخوری." ابن سعد که بیانات امام را به مسخره گرفته بود، گفت: "به جوی آن بسنده خواهم کرد."(8)

درسی که می‎توان گرفت: گاه انسان‎های نابخرد حقایق عالم را به سخره می‎گیرند؛ اما به واقع، انسان اختیار همه چیز را به دست ندارد. برخی چیزها تنها لحظاتی از عمر در اختیار انسان است. شگفت این که تمام وعده‎های امام حسین علیه السلام درباره ابن سعد تحقق یافت؛ او در بستر خود، در زمانی نه چندان دور، به امر مختار ذبح شد. از گندم عراق نخورده بود که به سزای کردارش رسید و عقوبت آن جهانی به همراه دوری از رحمت الهی شامل حالش شد؛ اما نکته دیگر، اتمام حجت سیدالشهداء علیه‎السلام است. او پیش از درگیری به مذاکره اقدام فرمود. ناگفته نماند که وقتی درگیری بین دو سپاه به راه افتاد، دیگر جای مذاکره باقی نمی‎ماند.

شهادت عمروبن قرظه خزرجی

عَمرو بن قُرظَه خَزرَجی انصاری کوُفی

پس از "زهیر"، "عمرو بن قرظه" پیش روی امام ایستاد و از امام حمایت کرد. دشمن از هر طرف به سوی امام تیر پرتاب می‎کرد، ولی "عمرو" با سینه و پیشانی به استقبال تیرها می‎رفت. زخم‎های فراوانی بر بدن او پیدا شده بود. در این حال به سمت امام نظر کرد و گفت: "ای پسر پیامبر! آیا به عهد خود وفا کرده‎ام؟" امام فرمود: "آری، شما در بهشت پیش روی من هستی، از من به رسول خدا سلام برسان و به ایشان خبر ده که من هم خواهم آمد."(9) برخی گفته‎اند: او ساعتی با دشمن جنگید. سپس به خدمت امام بازگشت و در برابر امام ایستاد تا که از امام محافظت کند.(10) ابن نما به این نکته اشاره دارد که رجز او در میدان جنگ پاسخی به ادعای خرافه ابن سعد بود که می‎گفت: "اگر از جنگ با حسین امتناع ورزم ابن زیاد خانه‎ام را خراب می‎کند."(11) عمرو بن قرظه این اشعار را در حال رزم می‎خواند:

"قد علمت کتیبة الانصار                           أنّی ساحمی حوزة الذّمار

ضرب غلام غیر نکسٍ شاری                      دون حسین مهجتی و داری"(12)

او که در راه امام حسین جان و خانه‎اش را تقدیم کرد، در زیارت ناحیه مقدسه، مورد سلام قرار گرفته است: "السلامُ عَلی عَمرو (عمر) بن قُرظةِ الانصاری(13)؛ سلام بر عمرو بن قرضه که او از انصار بوده است."

درسی که می‎توان گرفت: مقایسه کسی که ادعای فرماندهی اهل کوفه را دارد چون ابن سعد با این بزرگمرد که از همه چیز خود، برای یاری امام گذشته بر اهل خرد درسی عبرت آموز است.

برادر عمرو در سپاه یزید

پس از شهادت عمرو اتفاق شگفتی افتاد: "علی" برادر عمرو از سربازان سپاه ابن سعد بود. او با دیدن جسم بی جان برادرش بر روی خاک، از سپاه ابن سعد به درآمد و فریاد برآورد: "ای حسین! ای دروغگو! برادرم را فریب دادی تا این که او را کشتی."

امام حسین علیه السلام فرمود: "من برادرت را فریب ندادم، بلکه خدای تعالی او را هدایت فرمود، و تو را گمراه ساخت." او گفت: "خدای مرا بکشد، اگر تو را نکشم." به امام حمله‎ور شد تا با نیزه، ضربه‎ای به آن حضرت وارد آورد. "نافع بن هلال" که از جمله یاران با وفای امام بود پیش دستی کرد نیزه‎ای به سوی او پرتاب کرد، او بی هوش بر روی زمین افتاد، اطرافیانش او را از معرکه خارج ساختند و سپس معالجه‎اش کردند.(14)

درسی که می‎توان گرفت: دو برادر با ویژگی‎های حق و باطل رو در روی هم قرار گرفتند؛ یکی در بهشت پیش روی امام قرار می‎گیرد؛ زیرا در این دنیا از همه چیز برای حفظ امام گذشت، ولی دیگری تنها به عصبیت – یعنی خون و برادری – تکیه کرد و به حق و باطل بودن توجه نمی‎کرد. بعید نیست همین ضعف در ادراک و شناخت، او را به بی معرفتی به امام سوق داده و در صف دشمن خدا قرار داده است. سرانجام او رهسپار دوزخ شد.

این بخش از واقعه کربلا جای تدبر بسیار دارد: دو برادر که یکی در صف اول حق و دیگری در صف ضلالت قرار گرفته است. امام به علی فرمود: خداوند او (برادرت) را هدایت و تو را گمراه کرد. عوامل هدایت خداوند یا گمراهی او چیست؟ تردیدی نیست که هدایت خدا شامل اهل تقوا و پرهیزگاران است؛ همان گونه که خود فرمود: "هدیً للمتّقین؛(15) (این کتاب) اهل تقوا را هدایت می‎کند." گمراهی او از آن بی‎بند و باران، و کسانی است که در رفتار و کردار و نیات خویش تنها به برآوردن خواسته‎های نفسانی بسنده می‎کنند.

دیگر این که کسانی که در این دنیا خود را سپر بلای امام می‎کنند، با کسانی که تنها دنباله روی امام می‎کنند یکسان نیستند. کسانی که جلودار حق‎اند و از وجود امام دفاعی بی‎نظیر می‎کنند، در بهشت نیز در پیش آن حضرت‎اند؛ حضرت فاطمه علیهاالسلام نسبت به امیرمؤمنان علیه السلام اینگونه بود. عمرو بن قرظه و ابوثمامه نیز در کربلا چنین نقشی را ایفا کردند.

 

پی‎نوشت‎ها:

1- اللهوف، ص 46؛ ابن نما نام ایشان را «عمر بن ابی قرظة» ضبط کرده است. (مثیرالاحزان، ص60) البته در بحارالانوار، ج 45، ص22، عوالم، ج17، ص 265، اعیان الشیعه، ج1، ص605، عمروبن قرظة ظبط شده است.

2- ابصارالعین، ص 155، مقصد5.

3- الاصابه فی تمییز الصحابه، ج5، ص329.

4- ابصارالعین، ص155، مقصد 5، ناگفته نماند که ابن حجر گوید: قرظه از صحابی رسول الله(ص) بوده که در فتوحات ری حضور داشته و علی علیه السلام او را به ولایت کوفه گمارده بود(تهذیب التهذیب، ج 4، ص 550)

5- مقتل الحسین مقرم، ص248. 

6- ر ک: تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص413.

7- مقتل الحسین مقرم، ص248.

8- مقتل الحسین مقرم، ص 984/ مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص245.

9- الملهوف علی قتلی الطفوف، ص 162/ موسوعه کلمات الامام الحسین، ص442.

10- ابصارالعین، ص156، مقصد 5.

11- مثیر الاحزان، ص 650.

12- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص434.

13- اقبال الاعمال، ج 3، ص80.

14- الکامل فی التاریخ، ج2، ص565/ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص434/ وقعه الطف، ص323؛ ابصارالعین، ص156، مقصد.

15- بقره، آیه 2.

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

نافِع بن هِلال الجَمَلی

محرم

"نافع" پسر "هلال" پسر "جمیل" از تیره "مذحج جملی" است.(1) او از قاریان قرآن، مردی جنگجو، شجاع و از نویسندگان حدیث به شمار می‎آمده است. گفته‎اند او از بزرگان "قوم بنی مراد" (شاخه‎ای از قبیله مذحج) و یمنی تبار بوده است به سبب علاقه بسیار به امام علی علیه السلام، افتخار شرکت در سه جنگ صفین، جمل و نهروان را نیز داشته است. او همچنین توفیق یافت در بین راه در "عذیب الهجانات" به امام حسین علیه السلام و یاران او ملحق شود.(2)

 

تجدید بیعت با امام

روز دوم محرم، امام وارد کربلا شد و خطبه‎ای ایراد فرمود؛ یاران امام در حمایت از آن حضرت، یکی پس از دیگری پیمان بستند، از جمله آنها که مفصل‎تر از همه سخن گفت نافع بود. نافع در حالی که بر پای ایستاده بود اینگونه اباعبدالله الحسین علیه السلام را مورد خطاب قرار داد: "شما می‎دانید جدتان رسول خدا صل الله علیه و آله نتوانست محبتش را به مردم بنوشاند، یا آنها را آنگونه که خود دوست داشت تحت فرمان خود درآورد. در حالی که بعضی از آنان از منافقین بودند، به آن حضرت وعده یاری می‎دادند، و در نهان او را فریب می‎دادند، او را هنگام برخورد از عسل شیرین‎تر ملاقات می‎کردند، ولی پشت سر از حنظل (میوه‎ای تلخ مزه چون هندوانه است که در بیابان‎های حجاز می‎روید) تلخ‎تر بودند، تا این که جان مبارکش را خدای تعالی به سوی خود برد؛ وضعیت پدرتان علی علیه السلام نیز همین گونه بود. قومی برای یاری رسانیدن، گرد او فراهم آمدند، و گروهی عهدشکنان (عایشه، طلحه، زبیر) بودند که به جنگ علیه او برخاستند و عده‎ای ظالمان (معاویه و عمروعاص) و جمعی مارقین و بیرون شدگان (خوارج نهروان) بودند تا این که اجلش فرا رسید و به سوی رحمت و رضوان خدا پر کشید. امروز شما نزد ما همان گونه‎اید. کسانی عهد خود شکسته‎اند و از تحت بیعت بیرون شده‎اند. این به خود آنها زیان می‎رساند، در حالی که خداوند بی‎نیاز از آن است. پس ما را در حالی که خود رشد یافته و به سلامت هستید حرکت ده، به سوی غرب یا شرق، هر کدام که بخواهید به خدا سوگند، ما از تقدیر خداوندی باکی نداریم و از ملاقات پروردگارمان هیچ کراهتی نداریم. ما بر مبنای نیّات و بینش‎های خود رفتار می‎کنیم. ما هر که شما را دوست دارد، دوست می‎داریم و به او مهر می‎ورزیم و هر که با شما دشمنی کند، دشمن می‎داریم."(3)

درسی که می‎توان گرفت: تمام سخنان این مرد خردمندانه است؛ او با استفاده از تاریخ آینده را از پیش می‎بیند و به صراحت می‎گوید: بر مبنای بصیرت، به عشق شما گرفتار آمده‎ایم.

محرم

پرچمداری نافع در روز هفتم

محاصره امام و یارانش در روز هفتم به اوج شدت خود رسیده بود. آب ذخیره نیز به اتمام رسیده و راه ورود به آب هم بسته شده بود. هر کس به فکر این تشنگی بود. به طور طبیعی عطش در بین اطفال و زن‎ها بیشتر جلوه می‎کرد. این وضعیت بیش از همه حضرت عباس علیه السلام را می‎آزرد.(4)

طبری گوید: امام حسین علیه السلام چاره‎ای اندیشید و برادرش عباس را صدا زد و به او فرمود که شبانه به پرچمداری نافع بن هلال با سی سوار و بیست پیاده که هر کدام مشک آبی را حمل می‎کنند، رو به فرات روند. نافع در جلو آنها در حرکت بود «عمر بن حجاج زبیدی" که مأمور حراست از فرات بود، احساس فریاد زد: "کیستی؟" نافع گفت: از پسر عموهای تو." پس گفت: "تو که هستی؟" نافع گفت: " نافع بن هلال"، گفت: "برای چه آمده‎ای؟"  گفت: آمده‎ایم از این آب که ما را منع کرده‎اید بنوشیم. عمرو گفت: "گوارایت باد، بنوش! ولی برای حسین از این آب مبر."

نافع گفت: "لا والله، لا اَشرَبی مِنه قَطرَةً و الحُسینُ و مَن مَعهُ من آله و صَحبِهِ عَطاشی(5)؛ نه به خدا سوگند، قطره‎ای از آن آب نمی‎نوشم در حالی که حسین و خاندان و یاران همراهش، همه تشنه‎اند.»

دیگر یاران و دوستان سر رسیده بودند، نافع فریاد زد ظرف‎های خود را پر کنید. پس از آن "عمرو بن حجاج" با یاران حسین علیه السلام درگیر شدند. در این هنگام برخی، مشک‎های آب را پر کردند و برخی چون قمر بنی‎هاشم علیه السلام و نافع مشغول جنگ شدند تا از دیگر دوستان حمایت کنند  و آنها بتوانند آب را به سلامت به خیمه‎ها برسانند.(6) مردانی از دشمن در این درگیری کشته شدند. آن شب به لطف خدا و رشادت‎های عباس بن علی علیهماالسلام و مردانگی نافع و یاران، آب به سلامت به خیمه‎های حسینی راه یافت.

 

نافع در شب عاشورا

نیمه شب عاشورا، امام از خیمه خارج شد تا تپه‎ها و گردنه‎های اطراف را بنگرد. در این هنگام نافع امام را دنبال می‎کرد. امام از او پرسید: "به چه سبب شما از خیمه بیرون آمدی؟" گفت: "ای فرزند رسول خدا! خروج شما از خیمه‎گاه به طرف این سپاه طغیانگر، مرا به وحشت انداخت."

امام فرمود: "من از خیمه بیرون آمدم تا این که از این تپه‎ها و بلندی‎ها و کوتاهی‎ها برای زمان حمله اینها مطلع شوم." سپس آن حضرت روی برگرداند، دست نافع را گرفت و فرمود: "این (حمله و درگیری)  به خدا سوگند  وعده‎ای تخلف ناپذیر است."

سپس فرمود: "آیا نمی‎خواهی در این شب تار از بین این دو کوه بگذری و جان خودت را نجات دهی؟" نافع خود را به روی قدم‎های امام انداخت، بوسه می‎زد و می‎گفت: "انّ سَیفی بالفٍ و فَرسی مِثله، فو الله الّذی منّ بک علیّ لا فارقتک حتّی یکلأ عن فریٍ و جریٍ(7)؛ شمشیرم به هزار و نیز اسبم به همین گونه می‎ارزد، پس به آن خدایی که بر من به حضور در رکاب شما منت نهاد سوگند، هرگز تا هنگامی که شمشیرم به کار آید از شما جدا نمی‎شوم."

ما از تقدیر خداوندی باکی نداریم و از ملاقات پروردگارمان هیچ کراهتی نداریم. ما بر مبنای نیّات و بینش‎های خود رفتار می‎کنیم. ما هر که شما را دوست دارد، دوست می‎داریم و به او مهر می‎ورزیم و هر که با شما دشمنی کند، دشمن می‎داریم.

 

نافع و کشف راز

بعد از آن گفت و گو در شب عاشورا بود که "نافع" می‎گوید: در شب عاشورا هنگامی که امام وارد خیمه خواهرش زینب شد، من خود شنیدم زینب علیهاالسلام به امام عرض کرد: "آیا شما نیّات یارانتان را آزموده‎اید؟ می‎ترسم در هنگام درگیری اینها شما را تسلیم دشمن کنند."

امام در پاسخ فرمود: "والله لقد بلوتهم فما وجدت فیهم الاّ شوسُ الاقعس، یستأنسون بالمنیّة دونی، استیناس الطفل الی محالب امّه(8)؛ به خدا سوگند، اینها را امتحان کرده‎ام پس آنها را چنان یافتم که مردانی سینه سپر کرده‎اند، به گونه‎ای که به مرگ زیر چشمی می‎نگرند و به مرگ در راه من چنان شیرخواره به سینه مادرش مأنوس‎اند."

نافع می‎گوید: چون این گفتار امام را شنیدم به گریه افتادم و نزد حبیب بن مظاهر رفتم و داستان گفت و گوی امام و خواهرش را بازگو کردم.(9) برخورد حبیب با این سخنان، در ذیل گفتاری در بحث حبیب بن مظاهر آمده است .

درسی که می‎توان گرفت: نکته اینجاست که امام در پاسخ خواهر فرمود: من آنها را امتحان کرده‎ام. همه مدیران باید این درس را فرا گیرند که کارگزار خویش را به بوته امتحان کشیده تا که در درگیری‎ها خود به خسران مبتلا نگردند، که این شیوه الهی را از حسین علیه السلام آموخته‎ایم.

محرم

مبارزه نافع

طبری گزارش کرده: چون عمرو بن قرظه انصاری به شهادت رسید، برادرش علی که در لشکر ابن سعد بود، خونش به جوش آمد. به طرف امام حسین علیه السلام حمله‎ور شد. نافع بن هلال بر او پیش‎دستی کرد با شمشیر چنان ضربه‎ای بر او زد که از روی اسب به زمین سقوط کرد. دوستانش او را گرفتند و از معرکه خارج کردند، او سپس معالجه شد حالش خوب شد.(10) طبری از ابومخنف گزارش کرده که نافع در روز عاشورا این رجز را بر زبان داشت:

انا الجملی                        أنا علی دین علیّ؛

من پسر جملی هستم، دینم دین علی است."(11)

در پاسخ او مزاحم بن حریث گفت: ما بر دین فلانی هستیم، نافع گفت: "تو بر دین شیطانی" و با شمشیر به او حمله کرد. مزاحم به نافع پشت کرد تا که خود را از دست او برهاند، اما شمشیر نافع بر او پیشی گرفته بود و او را به زمین زد. عمرو بن حجاج فریاد زد: "آیا می‎دانید با چه کسانی می‎جنگید؟ احدی از شما تاب مبارزه با آنها را ندارد."(12)

درسی که می‎توان گرفت: به راستی یاران حسین علیه السلام مردانی جوانمرد بودند که دشمن، خود به قوت ایمان و روح متعالی آنها بارها اعتراف کرده بود.

نافع بن هلال تیرهای مسمومی را که نامش را بر سر نیزه‎اش نوشته بود، به طرف دشمن پرتاب کرد. (13) در حین پرتاب، این گونه رجز می‎خواند:

"ارمی بها معلمة افواقها                        و النّفس لا ینفعها اشفاقها(14)

مسمومة تجری بها اخفاقها                    لیملِاِنّ ارضها رشاقها

تیرهایی پرتاب می‎کنم که بر فاق آن نوشته شده است، و نفس را ترس او سودی نبخشد؛

در حالی که مسموم و مستانه جلو می ‎ود، تا این که زمین رزمگاه را پر از تیرهای لطیف کند."

او با پرتاب تیرهایش، بسیاری را زخمی کرد و توانست دوازده نفر را به خاک اندازد. هنگامی که تیرهای او تمام شد شمشیر را بر کشید و به میان لشکر دشمن رفت. او در حال حمله این رجز را می‎خواند:

"انا الغلام الیمنی الجملی                              دینی علی دین حسینٍ و علی

ان اقتل الیوم فهذا املی                                 فذاک رایی و الاقی عملی؛

من جوانی یمنی جملی هستم، که دینم همان دین حسین و علی است؛

آرزوی من است که امروز کشته شوم. پس آن رأی من است و عملم را خود ملاقات می‎کنم."(15)

برای کشتن او گروهی از سپاه کوفه او را محاصره و عده زیادی او را سنگباران کردند، دسته‎ای دیگر با نیزه به او حمله‎ور شدند تا این که بازوان بزرگمرد را شکستند و او را به اسارت گرفتند.(16)

 

شهادت نافع

شمر نافع را دستگیر کرد و همراه یارانش به نزد ابن سعد برد. وقتی به ابن سعد رسیدند، پرسید چه باعث شد که چنین به روز خود آوری؟ نافع گفت: "به خدا قسم، از شما دوازده مرد کشته‎ام -جز کسانی که مجروح ساخته‎ام -و البته هرگز خود را بر این تلاش ملامت نمی‎کنم، و اگر برایم بازویی باقی مانده بود نمی‎توانستید مرا اسیر سازید."(17)

شمر شمشیر خود را بر کشید، نافع به او گفت: "به خدا قسم ای شمر! اگر تو از مسلمین باشی بر تو سخت خواهد بود که خدا را ملاقات کنی در حالی که خون‎های ما را برگردن داشته باشی. خدا را قسم و شکر، که مرگ ما را به دست بدترین خلقش قرار داد.» پس از آن، شمر قدمی پیش نهاد و نافع را گردن زد.(18)

"نافع" در زیارت ناحیه این گونه مورد سلام واقع شده است: "السّلام علی نافع بن هلال البَجِلی المُرادی"(19)؛ سلام بر نافع پسر هلال بجلی مرادی .

درسی که می‎توان گرفت: آخرین گفتار نافع نشان می‎دهد که با عاقبت به خیری و ثابت قدمی به جنت الهی پر کشید.

 

پی‎نوشت‎ها:

1- ابصارالعین، ص147.

2- ابصارالعین، ص147.

3- مقتل الحسین مقرم، ص220.

4- مقتل الحسین مقرم، ص245

5- مقتل الحسین مقرم، ص246؛ ابصارالعین، ص 148، این عبارات جمع بین دو نقل از این دو کتاب است.

6- مقتل الحسین مقرم، ص246؛ ابصارالعین، ص148.

7- مقتل الحسین مقرم، ص265.

8- مقتل الحسین مقرم، ص265.

9- مقتل الحسین مقرم، ص265.

10- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص434.

11- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص435.

12- ابصارالعین، ص 149.

13- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص441؛ البدایه و النهایه، ج8، ص199.

14- البدایه و النهایه، ج8، ص199؛ بحارالانوار، ج45، ص27.

15- ابصارالعین، ص149.

16- مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص21.

17- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 442-441

18- البدایه و النهایه، ج8، ص84؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 442- 441؛ ابصارالعین، ص 150- 149؛ مقتل الحسین مقرم، ص308.

19- اقبال الاعمال، ج3، ص78.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .

 







نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

واضِحِ تُرکی

محرم

"واضح" غلام "حرث سلمانی مذحجی" و از نژاد ترک بوده است. او از مردان پاکدامن و شیعیان علاقمند به اهل‎بیت علیهم السلام بوده است. و به شجاعت نیز موسوم بوده است.(1) "واضح" به همراهی "جنادة بن حرث" به امام حسین علیه السلام و یاران او پیوست.(2)

 

شهادت واضح

سماوی می‎گوید: آن چه به گمانم درست‎تر آمده همان است که اهل مقاتل یادآور شده‎اند که واضح در روز عاشورا با دشمن به مبارزه برآمد و پیاده با شمشیری آخته به سوی آنها شتافت، در حالی که این گونه رجز می خواند:

"البحر من ضَربی و طَعنی یَصطلی                 و الجوُّ مِن عَثیر نَقعی یَمتَلی

اذا حَسَامی فی عَینی یَنجَلی                      یَنشقُّ قلبَ الحاسدِ المُبجَلی(3)

از ضربت شمشیر و نیزه‎ام دریا به موج می‎افتد، و فضا از درگیری کشتارم پر می‎شود؛ هنگامی که شمشیرم در دست راستم به حرکت می‎آید، قلب حسدورز را می‎شکافد."

گفته‎اند: هنگامی که "واضح" به زمین افتاد، امام را خواند و از او کمک خواست. امام با شتاب خود را بر بالینش رساند، او را در بغل گرفت و بوسید. "واضح" که در حال جان دادن بود گفت: " کجا چون منی با فرزند رسول الله، اینگونه باشد که او گونه بر گونه‎ام نهد." و سپس جان پاکش از تن به درآمد و به فوز شهادت رسید.(4)

درسی که می‎توان گرفت: تردیدی نیست که امام بر بالین پاره‎ای از یاران خود حضور یافته است. همه یاران و اصحاب امام دارای کمالات معنوی بوده‎اند؛ اما امام برخی را مورد مهر و محبتی ویژه قرار داده که در خور دقت است. از جمله آن کسان، غلامی است که شاید در دیدگاه این و آن چندان به او اعتنا نمی‎شده است. برخورد محبت‎آمیز امام با فردی که به ظاهر از وجهه‎ای چندان در میان مردم برخوردار نیست، خود درسی اخلاقی است. این برخورد محبت‎آمیز، خود او را نیز به حیرت و اعجاب واداشته است.

 

پی‎نوشت‎ها:

1- ابصارالعین، ص144/ فرسان الهیجاء، ج2، ص134.

2- ابصارالعین،ص 144.

3- ابصارالعین، ص145.

4- مقتل الحسین مقرم، ص308/ ابصارالعین، ص144-145.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

اَسلَم (مُسلِم) بن عَمرو

محرم

"اسلم" فرزند "عمرو" و از نژاد ترک بود. او افتخار خدمتگزاری و کاتب بودن سید الشهداء علیه السلام را نیز داشت(1) و همچنین از جمله قاریان قرآن کریم بود و با زبان عربی آشنایی داشت.(2)

درسی که می‎توان گرفت: شگفت این که اقوام و تیره‎های مختلف، در صف حق و باطل حضور داشته‎اند و صفوف حق و باطل منحصر به گروه‎های خاص نبوده است.

 

شهادت اسلم

سیره‎ها و مقاتل درباره نحوه شهادت اسلم گفته‎اند: او برای جنگ خارج شد در حالی که این اشعار را می‎خواند:

"امیری حسینٌ و نعم الامیر                             سرور فؤاد البشیر النّذیر؛

امیرم حسین است و او بهترین امیر است، او موجب سرور و شادی دل، و بشارت دهنده و ترساننده از خطرهاست."

اباعبدالله الحسین علیه السلام به سوی غلام خود "اسلم" که در حال احتضار بود، حرکت فرمود.(3) زمانی که او را دید، هنوز رمقی از حیات در تن داشت. به امام حسین علیه السلام اشاره‎ای کرد که امام او را در برگرفت و صورت به صورت او نهاد. او تبسمی کرد و گفت: "چه کسی مثل من است که پسر رسول خدا علیه السلام گونه‎اش را برگونه او نهد." سپس روح پاکش به عالم اعلی پر کشید.(4)

درسی که می‎توان گرفت: او دیگر غلامی است که امام بر بالینش حضور یافته است. او عمری را در خدمت فرزند پیامبر بود و به خوبی از رفتار اهل‎بیت علیهم السلام با خبر بود؛ با این همه، برخورد امام چنان او را به هیجان آورد که به زبان آمد و حالت فخر و شیفتگی در چهره‎اش نقش بست.

 

پی‎نوشت‎ها:

1. منتهی الآمال، ج1، ص654/ تنقیح المقال، ج1، ص124.

2. مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص25.

3. در برخی مقاتل است که «فجائه الحسین علیه السلام، فبکی، و وضع قره؛ امام آمد، بر او گریست و صورت به صورت او نهاد.» سپس آمده «ففتح عینیه و راه فتبسم، ثم صار الی ربه» مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص 23، پس از این بود که «اسلم» چشم خود را باز کرد، و همین که امام را دید تبسمی کرد و به سوی پروردگارش شتافت.

4. ابصارالعین، ص 96.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

بُرَیر بن خُضَیر هَمدانیّ کُوفی

محرم

"بُریر عبدالرحمن انصاری" از نیکان و تابعین امام همام، علی ابن ابی طالب علیه السلام است، او از بزرگان و قاریان مسجد جامع کوفه و تفسیر نگاری پرهیزگار و از بزرگان و شرافتمندان قبیله همدان و ساکن کوفه بود.(1) "بریر" دایی "ابو اسحاق عمرو همدانی سبعی" است. ابو اسحاق نیز از جمله تابعین (کسانی که پیامبر را با یک واسطه درک کرده‎اند) و از اهل کوفه بوده است. او چهل سال نماز صبح خود را به وضوی نماز عشاء به جای می‎آورد، و هر شب یک ختم قرآن می‎کرد. در زمان او کسی عابدتر از او نبوده، و مورد اعتماد امام سجاد علیه السلام و اهل حدیث نیز بوده است.(2)

وقتی خبر حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه منوره به مکه معظمه در کوفه پیچید، بریر از کوفه به سوی مکه حرکت کرد تا به جمع یاران امام بپیوندد، و تا آخر امام را همراهی نمود.(3)

 

بریر و تجدید عهد با امام حسین علیهاالسلام

دومین روز محرم الحرام بود، امام و یاران وارد کربلا شدند. آن حضرت خطبه خواند. پس از آن، یاران یکی پس از دیگری با امام تجدید میثاق کردند. اما "بربر" پس از "زهیر" از جای برخاست و گفت: "یابن رسول الله! لقد منّ الله بک علینا ان نقاتل بین یدیک، تقطّع فیک اعضائنا، ثمّ یکون جدّک شفیعنا یوم القیامة(4)؛ ای پسر رسول خدا! خدای تعالی وجود مبارکت را بر ما منت نهاده، در رکاب شما نبرد می‎کنیم، در راه شما اعضای بدنمان تکه تکه می‎شود. سپس در روز قیامت جد شما شفیع ما می‎شود."

 

شب عاشورای بریر

سخت‎ترین شبی که بر اهل‎بیت علیهم السلام گذشت شب عاشورا بود؛ اما حالت "بریر" در آن شب دیدنی بود. او در آن شب با "عبدالرحمن" مزاح و شوخی می‎کرد. "عبدالرحمن" به او اشکال گرفت که این ساعت، زمان شوخی و بذله‎گویی نیست. "بریر" در پاسخ گفت: "ای برادر! قوم و تبار من می‎دانند که زمانی که جوان بوده‎ام اهل بذله‎گویی نبوده‎ام، چه رسد به زمان پیری و کهولت سن. اما من واقفم به آن چه به زودی ملاقاتش خواهیم کرد. به خدا سوگند، تنها فاصله ما و حورالعین حمله این قوم با آن شمشیرهایشان است، چقدر مایلم که آن زمان هم اکنون باشد."(5)

 

خطبه بریر در روز عاشورا

صبح عاشورا پس از خطبه زهیر، امام حسین علیه السلام به بریر اجازه خطابه دادند.(6) او در حالی که به سپاه "ابن سعد" نزدیک می‎شد، سخن را این گونه آغاز کرد: "ای مردم! خداوند محمد صلی الله علیه و آله را مژده‎دهنده و بیم دهنده و دعوت کننده به سوی خدای تعالی و چراغی روشنگر در میان ما قرار داد. این آب فرات که نوشیدن آن بر حیوانات مباح است، چرا بر فرزند دخت پیامبر منع شده؟ آیا مزد رسالت محمد، این است؟" این گفتار او اشاره به آیه‎ای از قرآن است که مودت به اهل‎البیت مزد رسالت دانسته شده است.

در پاسخ او گفتند: "ای بریر! زیاد حرف می‎زنی! به خدا سوگند که حسین باید تشنه باشد، همان گونه که کسانی قبل از او تشنه‎کام بودند."

بریر اضافه کرد: " این که بار گران محمد صلی الله علیه وآله بر دوش شما قرار گرفته،(7) در حالی که اینها فرزندان، خاندان، حرم و دختران او هستند، پس بگویید قصد دارید با آنها چه کنید؟ گفتند: "می‎خواهیم امیر، عبیدالله ابن زیاد، بر حسین و خاندانش تسلط یابد و هر چه او خواست انجام شود."

بریر گفت: "آیا نمی‎پذیرید که حسین و خاندانش به محلی که از آنجا آمده‎اند باز گردند؟ ای وای بر شما اهل کوفه! آیا نامه‎هایی را که روانه کردید و عهد و پیمان‎هایی که بستید و خدا را شاهد گرفتید، فراموش کرده‎اید؟ وای بر شما، آیا اهل‎بیت پیامبرتان را دعوت کرده‎اید، در حالی که می‎پنداشتید جانتان را بهر آنها خواهید داد، ولی هنگامی که آنها رو به شما آمدند آنها را تسلیم ابن زیاد ساختید و از آب فرات منعشان کردید؟ با فرزندان پیامبرتان پس از او چه بد برخورد کردید. شما را چه شده است؟ "خدا در قیامت شما را سیراب نگرداند، شما بد امتی هستید."

از میان لشکر دشمن کسانی گفتند: "ای فلان! ما نمی‎فهمیم تو چه می‎گویی."

بریر در پاسخ گفت: "سپاس خدای را که بینش مرا بیش از شما قرار داد. پروردگارا! من از رفتار این قوم بیزارم، تو خود تیرهایی در بین آنها بیفکن که تو را در حالی که تو از آنها غضبناک باشی ملاقات کنند."

سرانجام آن گروه بریر را تیرباران کردند و او مجبور به عقب‎نشینی شد.(8)

محرم

درسی که می‎توان گرفت: در سخنان بریر خطاب به دشمن به نکاتی می‎توان اشاره کرد:

1- امام و یاران آن حضرت، هرگز از خیرخواهی خطاب به دشمن به نکاتی می‎توان اشاره کرد:

2- بریر خداپرست است؛

3- او به رسول خدا ایمان دارد؛

4- مزد رسالت محمد صلی الله علیه و آله را که محبت و مودت به اهل‎بیت رسول الله است، ادا کرده است؛

5- وصیت پیامبر که فرمود: من در میان شما دو چیز گرانمایه و پر ارزش (قرآن و عترت) را می‎گذارم، مورد توجه قرار داده است؛ سخن پیامبر در باره اهل‎بیت علیهم السلام مورد اتفاق همه علمای شیعه و سنی است. گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این است: "انی تارک فیکمُ الثَقلین کتابَ الله و عترتی ما ان تسمکتم بهما لن تضلوا ابدا لن یفترقا حتی یردا علی الحوض؛ من می‎روم و در میان شما دو چیز گرانمایه می گذارم، که قرآن و عترت من است. زمانی که به این دو چنگ زنید هرگز گمراه نمی‎شوید، این دو هرگز از هم جدا نمی‎شوند تا که در حوض کوثر به من ملحق شوند."

6- به مردم راه حل مناسب داده که اگر از عهد خود پشیمانید، بگذارید امام برگردد.

7- آنها را به عنوان انسان متوجه عهد و وفای پیشین خود کرده است.

و اما برخورد دشمن با بریر چگونه بود:

1. تو زیاد سخن می‎گویی!

2. حسین باید تشنه بماند، چون قبل از او کسانی تشنه بودند!

3. خواست ما خواست ابن زیاد است!

4. نمی‎فهمیم که تو چه می‎گویی!

5. دست آخر انسان‎های بی منطق او را تیرباران می‎کنند؛ یعنی از زور در برابر منطق بهره می‎گیرند.

 

مباهله و شهادت بُریر

در روز عاشورا «یزید بن معقل» فریاد زد: ای بریر! رفتار خداوند با خودت را چگونه دیدی؟ بریر در پاسخ گفت: جز خوبی از خداوند بر خودم و جز بدی بر تو چیزی ندیدم. یزید گفت: پیش از این دروغگو نبودی، امروز دروغ می‎گویی. آیا به یاد داری روزی را که در بین لوذان با هم قدم می‎زدیم و تو می‎گفتی معاویه گمراه است و امام هدایت، علی بن ابی طالب است. بریر گفت: آری، و به درستی این مطلب شهادت می‎دهم. یزید گفت: و من شهادت می‎دهم تو از گمراهان هستی.

محرم

بریر او را به مباهله فرا خواند. هر دو، دست به آسمان برداشتند و از خدای سبحان خواستند که خود، دروغگو را رسوا سازد و او را بکشد و سپس به نبرد پرداختند. بریر ضربتی به کلاهخود او زد که مغزش متلاشی شد و از شدت ضربه بریر، شمشیر در فرق او گیر کرده بود و بریر تلاش می‎کرد که آن را از فرق او بیرون کشد، در آن گیر و دار «رضی بن منقذ عبدی» به بریر حمله کرد. هر دو دست به گریبان یکدیگر داشتند که بریر او را بر زمین افکند و بر سینه او نشست. رضی یاران خود را فرا خواند و از آنان کمک طلبید. «کعب بن جابر عمرو اسدی» از پشت سر به بریر حمله کرد. در این هنگام «عفیف بن زهیر» (که خود از سپاهیان ابن سعد بود) فریاد زد: این بریر بن خضیر قاری بزرگی است که برای ما در مسجد کوفه قرآن تلاوت می‎کرد.

کعب به گفتار منادی اعتنایی نکرد و نیزه خود را به کمر بریر کوبید. در این حال بود که بریر بر روی سینه رضی افتاد و در حالی که صورت رضی را به دندان گرفته بود از روی او به زمین افتاد و کعب با شمشیر، ضربه‎ای به یار وفادار حسین علیه السلام زد و او را به شهادت رساند.

پس از آن که کعب به سوی اهل و عیال خود بازگشت، «نوار» - همسر او - برخورد تندی با شوهرش کرد و گفت: آیا تو بر فرزند فاطمه حمله‎ور شدی و سید قرّاء را کشتی؟ عجب کار بزرگی را به انجام رساندی! سوگند به خدا دیگر با تو کلامی سخن نخواهم گفت.(9) 

درسی که می‎توان گرفت: داستان مسیحیان «نجران» در قرآن شریف این گونه آمده: پیامبر اسلام به احتجاج برخاست و آخرالامر حاضر به مباهله شدند تا این که هر کدام از خدای تعالی بخواهند، حق روشن شود. هنگامی که پنج تن آل عبا برای مباهله حضور یافتند، علمای مسیح از مباهله با پنج تن آل عبا علیهم السلام سر باز زدند و خود را در مخاطره قرار ندادند. در هر حال، یکی از راه‎های مجادله با اهل باطل، مباهله است که مورد تایید قرآن است.(10)

 

پی‎نوشت‎ها:

1. مقتل الحسین مقرم، ص 285/ ابصارالعین، ص 121.

2. منتهی الآمال، ج1، ص661.

3. ابصارالعین، ص 121.

4. اللهوف، ص35.

5. مقتل الحسین مقرم، ص 262/ تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 425.

6. مقتل الحسین مقرم، ص284.

7. این نکته بریر اشاره به بیان نبی اکرم است که فرمود من از میان شما می‎روم اما دو چیز گرانمایه را به امانت می‎نهم، آن دو، قرآن و اهل‎بیت من است.

8. مقتل الحسین مقرم، ص 285و 286/ نفس المهموم، ص147.

9. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص433/ قتل الحسین مقرم، ص309 و 310/ الکامل فی التاریخ، ج2، ص565.

10. پس از آن که بر تو علم آمد و کسی با شما احتجاج در آن باره کرد، پس بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان، زنانمان و زنانتان، و جان خودمان و جان خودتان را بخوانیم و سپس مباهله کنیم و هر کس، لعنت خداوند را بر دروغگو قرار دهد. آل عمران، آیه 61.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

حَنظَلَة بن سَعد (اسعد) شِبامی

محرم

حَنظَلَة بن سَعد (اسعد) شِبامی(1) 

«حنظله» فرزند «اسعد» که او فرزند «شِبام بن عبدالله» از قرآء و بزرگان شیعه است. او از قبیله همدان بود. حنظله مردی فصیح، بلیغ و شجاع بود. او پسری به نام علی داشت که در تاریخ از او یاد شده است.(2) ابن شهر آشوب از او با نام «حنظلة بن عمرو الشیبانی» یاد کرده است.(3) او پس از شهادت «بریر» روانه میدان شد، در حالی که فریادش بلند بود: ای قوم! من بر شما از روزی سخت، مثل روز احزاب و مانند حال و روز قوم نوح، عاد، ثمود و کسانی که پس از آنها بودند بیمناکم؛ آری، خداوند قصد ظلم و تعدی به بندگانش را ندارد؛ و ای قوم! من بر شما از روز تناد و فریادخواهی می‎ترسم. روزی که همه روی برگردانید، برای شما در برابر خداوند پناهی نیست، و هر کس را که خداوند در بیراهه وا نهد، برای او راهنمایی نیست.(4) ای قوم! حسین را نکشید که شما را خداوند به عذابی ریشه‎کن می‎سازد، و البته هر که افترا پیشه کند نومید گردد.(5)

امام حسین علیه السلام در حالی که او را مخاطب قرار داد، از خدای تعالی بر او پاداش نیک درخواست کرد و فرمود: ای پسر سعد! خداوند تو را مورد مهربانی قرار دهد. هر آینه، اینها همان زمانی که به حق دعوت کردی و دعوتت را اجابت نکردند و به سوی تو حمله‎ور شدند تا خون تو و یارانت را بریزند سزاوار عذاب گشتند. (دیگر دیر شده) چه اینها برادران نیکوکار تو را کشته (و دستشان به خون آنها آلوده شده است.) حنظله گفت: این فرزند رسول خدا! شما درست فرمودی. فدایت شوم.(6) شما از من داناتر و به درک حق سزاوارترید. (7)

درسی که می‎توان گرفت: نکته اینجاست که حنظله، در برابر قومی که مدعی مسلمانی است، ولی از قرآن بی خبر است، با تکیه به سه آیه (سوره مبارکه غافر، آیات 30، 31،33 و طه 61) دیدگاه خود را بیان می‎کند. شگفت این که امام سخن او را اصلاح می‎کند و بیان می‎دارد که اکنون جای استفاده از این آیات نیست؛ چرا که اینها با شروع به خونریزی، دیگر خود را مستحق و سزاوار عذاب خداوند کرده‎اند. این انذار پیش از این درگیری نتیجه‎بخش و کارآمد بود؛ ولی الان برای بازگشت قدری دیر شده است. توجه به این نکته، شعار «ما با همه، در هر حال با لبخند برخورد می‎کنیم» را رد می‎کند؛ آری لبخند و موعظه و پند برای بیداری جاهلان است؛ ولی اگر کسی به حدّ عناد و لجاجت رسید و دست به جنایت و ریختن خون این و آن زد، دیگر روش امام مقابله مناسب است: آنها را بکشید تا فتنه‎ای باقی نماند. (8)

محرم

شهادت حنظله

پس از آن «حنظله» از امام پرسید: آیا به سوی آخرت شتاب نکنم؟ و به برادرانم ملحق نشوم؟ امام فرمود: حرکت کن به خیر دنیا و آن چه در آن است و بشتاب به سوی حکومتی که کهنه نگردد. به او اذن جهاد داده شد. او این گونه با امام خداحافظی کرد: «سلام بر تو ای اباعبدالله! درود خداوند بر شما و بر اهل‎بیت شما، (خداوند) بین ما و شما در بهشتش آشنایی برقرار کند. سپس امام فرمود: آمین، آمین.(9) سپس به کارزار پرداخت تا این که به فوز شهادت دست یافت.(10)

در زیارت ناحیه مقدسه آمده: السلام علی حَنظلة بن اسعد الشبامی؛ درود بر حنظله پسر اسعد شبامی. (11)

 

پی‎نوشت‎ها:

1. شیخ طوسی او را از اصحاب امام حسین علیه السلام دانسته است. رجال شیخ طوسی، ص73.

2. ابصارالعین، ص130.

3. مناقب آل ابی طالب، ج4، ص113.

4. غافر، آیه 30- 32.

5. طه، آیه 61.

6. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص443.

7. موسوعه کلمات الامام الحسین علیه السلام، ص 45/ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص443/ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص 24/ بحارالانوار، ج45، ص23/ بحرانی، العوالم، ج17، ص267.

8. سوره بقره، آیه 193.

9. موسوعه کلمات الامام الحسین علیه السلام، ص450/ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص24.

10. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 443/ مقتل الحسین مقرم، ص311.

11. اقبال الاعمال، ج3، ص79 و 345.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .

 





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

عَبدُالرحمن بن عَبدالله اَرحَبی

عاشورا

«عبدالرحمن» فرزند «عبدالله بن کدن بن ارحب» است.(1) ایشان یکی از فرزندان «ارحب» که نژادشان همدانی است، بوده است. جناب «عبدالرحمن» مردی شناخته شده، شجاع، تابعی (از یاران امام علی علیه السلام) و صاحب نفوذ بوده است. (2)

 

حرکت به سوی امام

تارخ‎نویسان و سیره‎نگاران نقل کرده‎اند که «عبدالرحمن» را مردم کوفه به همراه «قیس بن مسهر» به مکه فرستادند؛ ایشان حدود پنجاه و سه نامه را به سوی امام آوردند.(3) آن نامه‎ها، همگی امام را به سوی کوفه از طرف جماعتی دعوت می‎کردند. پیش از این، «عبدالله بن سبع» و «عبدالله بن وال» تعدادی نامه به خدمت امام برده بودند. بنابراین، عبدالرحمن و قیس دومین فرستاده به سوی امام بودند. پس از این دو، سعید بن عبدالله حنفی و هانی بن هانی سبعی سومین نامه‎رسان بودند که نامه‎هایی را از اهل عراق به سوی امام منتقل می‎کردند. (4)

عبدالرحمن و قیس روز دوازدهم ماه مبارک رمضان وارد مکه شدند و دیگر سفرای اهل عراق در مکه یکدیگر را ملاقات کرده‎اند. (5)

ابومخنف گفت: هنگامی که امام حسین علیه السلام مسلم بن عقیل را فرا خواند و ایشان را به کوفه فرستاد، چند نفر را به نام‎های قیس، عبدالرحمن، عمارة بن عبید سلولی(6) را همراه او به کوفه ارسال داشتند. بنابراین، عبدالرحمن از کسانی بود که بار دیگر خود به سوی امام بازگشت و جزء اصحاب امام شده تا این که روز عاشورا به فوز شهادت نائل آمد.(7)

عاشورا

شهادت عبدالرحمن

بعد از نماز ظهر بود که درگیری از سر گرفته شد. عبدالرحمن از امام اجازه گرفت و در حالی که این رجز را می‎خواند وارد میدان رزم شد:

صبرا علی الاسیاف و الاسنة                          صبرا علیها لدخول الجنة

شکیبایی بر شمشیرها و نیزه‎ها، آری، شکیبایی تا که به بهشت وارد شوی. (8)

او پس از این که عده‎ای را از پا درآورد، به شهادت رسید.

بلاذری نقل کرده که «عبدالرحمن بن عبدالله بن کدن» این گونه می‎گفت:

انی لمن ینکر فی ابن الکَدن                          انی علی دین حسین و حسن  

به کسی که من را نشناسد می‎گویم: من پسر کَدَن هستم، آری من بر دین حسین و حسن می‎باشم.(9)

 

پی‎نوشت‎ها:

1. برای اطلاع بیشتر از اجداد ایشان رک: ابصار العین، ص131.

2. ابصارالعین، ص132.

3. الاخبار الطوال، ص339.

4. ابصارالعین، ص132.

5. ابصارالعین، ص132.

6. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 354/ الارشاد، ج2، ص39.

7. ابصارالعین، ص132.

8. ابصارالعین، ص132.

9. انساب الاشراف، ج3، ص196.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

شوذب بن عبدالله

عاشورا

«شوذب بن عبدالله» زمانی غلام «شاکر» پدر «عابس» بوده است.(1) او از دوستداران مخلص اهل‎بیت علیهم السلام بود. خانه و منزل او پناه و محل تدریس شیعیان بود. در خانه او از فضائل اهل‎بیت علیهم السلام سخن گفته می‎شد.(2) او خود از قرّاء و حافظان حدیث و دلاور یاران امام بود. «شوذب» همچنین سفیر جناب «مسلم بن عقیل» از کوفه به سوی امام حسین علیه السلام بود. او نامه «مسلم» را به مکه برد تا به امام برساند. هنگامی که او به مکه رسید، خدمت حضرت اباعبدالله علیه السلام در مکه اقامت کرد و سپس همراه ایشان به کربلا آمد. (که امام پاسخ مسلم را به «قیس بن مسهر صیداوی» داد که به کوفه رساند.) (3)

 

شهادت شوذب

عصر روز عاشورا «عابس» که از دیگر یاران وفادار امام است، شوذب را صدا زد و گفت: ای شوذب! چه در خاطر داری تا آن را به انجام رسانی؟

شوذب پاسخ داد: چه می‎کنم؟ من همراه تو در راه پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله مبارزه می‎کنم تا کشته شوم.

عابس گفت: همین گونه درباره تو گمان می‎بردم؛ اما اکنون، در برابر ابی عبدالله علیه السلام قرار بگیر تا امام تو را به شمار آورد، همان گونه که غیر تو از یارانش را به شمار آورد؛ و تا این که من تو را به حساب آورم (و در اجر شهادت و فرستادنت به سوی میدان جنگ شریک باشم). پس به درستی، اگر در این لحظه کسی غیر از تو، نزد من عزیزتر بود، او را پیش می‎فرستادم تا که او را به حساب آورم، چرا که امروز روزی است که سزاوار است در آن، با تمام توان خود طلب اجر و پاداش کنیم. چون بعد از این روز دیگر جای عمل نیست و تنها جای حساب است. (4)

شوذب به خدمت امام حسین علیه السلام آمد و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله و رحمة الله و برکاته؛ سلام بر شما ای اباعبدالله و رحمت و برکاتش بر شما نازل باد. و سپس از امام خداحافظی کرد،(5) و در برابر آن حضرت به دشمن حمله‎ور شد و به فیض شهادت نائل آمد. (6)

شوذب چون دیگر یاران امام در زیارت رجبیه و ناحیه مقدسه مورد سلام قرار گرفته است: السلام علی شوذب مولی شاکر؛ درود بر شوذب، غلام شاکر.(7)

درسی که می‎توان گرفت: بیان عابس شایان توجه است؛ او با خیرخواهی بسیار شوذب را راهنمایی می‎کند تا او کاری کند که لحظاتی وجودش در یاد و ذهن امام نقش بندد، و لحظاتی امام او را به شمار آورد. این درخواست ناشی از بینش عمیق عرفانی و امام شناسی اوست؛ چرا که امام «عین الله» است. در واقع او چشم بینای خداوند متعال است. اگر او به کسی از مهر و صفا نظر انداخت، بی تردید مشمول لطف رحمانی است. ای کاش! چنان بود که همیشه شاهد عنایت صاحب الزمان (ارواحنا فداه) بودیم تا که مصداق: «و القیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی؛ و من محبت خود را در دل تو انداخته و تو را در برابر چشمانم ساخته‎ام،(8) باشیم. این جمله خطاب به موسای کلیم است.

 

پی‎نوشت‎ها:

1. اعلام الوری، ص145.

2. مقتل الحسین مقرم، ص312.

3. ابصارالعین، ص112.

4. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 444- 443

5. الارشاد، ج2، ص105.

6. مقتل الحسین مقرم، ص 312.

7. اقبال الاعمال، ج3، ص79 و 346.

8. طه، آیه 39.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

عابس بن ابی شبیب شاکری

محرم

«عابس» فرزند «ابی شبیب» است.(1) او از اصحاب حدیث و از روسای قبیله «بنی شاکر» بود از تیره همدان بود.(2) قبیله «بنو شاکر» در روزگار صفین شدیداً مورد مدح امیر مومنان علی علیه السلام قرار گرفتند. آن حضرت درباره آنها فرمود: اگر تعداد آنها به هزار می‎رسید، خداوند آن گونه که سزاوار بود پرستش می‎شد.(3) او از شیعیان ائمه اطهار علیهم السلام، مردی اهل کمال، زهد و ورع بود. بسیار زنده‎دل و شب زنده‎دار بود. پاره‎ای از ویژگی‎های او را «ابومخنف» در باب کوفه و مسلم، مورد توجه قرار داده و نگاشته است.(4)

 

حمایت عابس از امام

مسلم بن عقیل بعد از ورود به کوفه، وارد منزل مختار بن ابی عبید گردیدند، و برای مردم نامه امام حسین علیه السلام را خواندند. در این هنگام عابس بن ابی شبیب شاکری از جای برخاست و بعد از حمد و ثنای الهی گفت: من از دیگران سخن نمی‎گویم و نمی‎دانم در دل‎های آنها چه می‎گذرد و از جانب آنها وعده فریبنده نمی‎دهم، به خدا سوگند از چیزی که تصمیم گرفته‎ام سخن می‎گویم، به خدا سوگند اگر دعوتم کنید اجابت می‎کنم و با دشمنانتان خواهم جنگید، و در راه خدا با شمشیرم می‎جنگم تا به شهادت برسم.(5)

او پس از شهادت شوذب وارد میدان رزم شد و در برابر امام ایستاد. به آن حضرت سلام کرد و این گونه گفت: ای اباعبدالله! آگاه باش، به خدا سوگند، بر روی زمین خواه نزدیک یا دور، کسی نزد من عزیزتر از شما نیست، و کسی را چون شما دوست ندارم. اگر قدرت داشته باشم که ظلم را از شما به چیزی که عزیزتر از جان و خونم باشد دور کنم، چنین خواهم کرد. سلام بر شما ای اباعبدالله! شهادت می‎دهم که بر هدایت شما و هدایت پدرتان استوار هستم.(6)

درسی که می‎توان گرفت: او با زبان و عمل در خدمت امام خود بود و تلاش می‎کرد تا ادعای خود را به زینت عمل بیاراید. نحوه شهادتش شاهد این بیان است.

محرم

شهادت عابس

«عابس بن شبیب شاکری» پس از بیان ارادتش به مقام ولایت در حالی که شمشیرش آخته بود و زخمی بزرگ بر پیشانی داشت وارد میدان رزم شد و با فریادی بلند مبارز طلبید. (7)

«ربیع بن تمیم همدانی» می‎گوید: همین که دیدم کسی به میدان رو می‎آورد، او را شناختم. من عابس را در غزوات و جنگ‎ها دیده بودم. او شجاع‎ترین مردم بود. فریاد زدم: ای مردم، او شیر شیران رزم، پسر شبیب است. سپس گفتم: مبادا کسی به تنهایی با او در آویزد. پس عابس فریاد می‎زد: آیا مرد رزم نیست، مرد رزم نیست؟ هیچ کس به سوی او پای پیش نمی‎نهاد. در این میان فریاد عمر بن سعد بلند شد که او را سنگباران کنند. از هر طرف سنگ به سوی او پرتاب می‎شد. عابس وقتی هجوم ناجوانمردانه دشمن را دید، زره از تن به در کرد و پشت بند را گشود و به دور انداخت. گوشت و پوست آن مرد دلاور با برخورد سنگ‎ها آسیب دید، ولی او از مرگ هراسی نداشت. این بود که حمله سختی را آغاز کرد و با نبرد قهرمانانه‎اش بیش از دویست نفر از آن ذلیلان را به خاک انداخت. سرانجام، طاقتی برای او نمانده بود که به محاصره دشمن درآمد.(8) پس او را به شهادت رسانیدند و سر مبارکش را از بدن جدا ساختند. پس از شهادتش دیدم که بزرگ هر گروه می‎گفت: من او را کشته‎ام و دیگری می‎گفت: من او را به قتل رسانیده‎ام. هر یک از آن سپاه سنگدل برای فخر و شرف خویش تلاش می‎کرد تا کشتن او را به خود منسوب کند و سر بریده‎اش را به خود اختصاص دهد. ابن سعد به این نزاع پایان داد و گفت: او را یک نفر نکشته است.(9)

این سر پس از «عبدالله بن عمیر کلبی» و «عمر بن جناده» سومین سری بود که به سوی امام حسین علیه السلام پرتاب می‎شد. (10)

عابس در زیارت رجبیه و ناحیه مقدسه این گونه مورد خطاب امام قرار گرفته است: السلام علی شوذب مولی شاکر؛ سلام بر عابس پسر شاکری.(11)

درسی که می‎توان گرفت: برهنه شدن عابس در برابر سنگ‎اندازان سزاوار تامل است. برخورد او گویای اوج ایمان، معرفت، و یقینش به ساحت قدس امام و راه مستقیم آن ولی الله الاعظم است. آری هرگاه عشق به اوج کمال رسد، چنان انسان از خود بی خود می‎شود که همه چیزش را خالصانه و بی‎پیرایه بر در دوست می‎نهد.

 

پی‎نوشت‎ها:

1. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص443.

2. ابصارالعین، ص126.

3. ابصارالعین، ص127.

4. مقتل الحسین(ع) مقرم، ص 312.

5. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص355.

6. مقتل الحسین مقرم، ص 312؛ ابصارالعین، ص138؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص444.

7. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص444.

8. تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص444؛ ابصارالعین، ص138؛ موسوسعه کلمات الامام الحسین(ع)، ص451؛ بحارالانوار، ج45، ص28.

9. مقتل الحسین مقرم، ص 312؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 444؛ ابصار العین، ص129.

10. ابصارالعین، ص227، فائده 15.

11. اقبال الاعمال، ج3، ص79 و 345؛ بحارالانوار، ج45، ص73.

 

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

جَون بن حویّ مَولی اَبی‎ذر الغِفّاری

محرم، امام حسین

شیخ طوسی جون را از اصحاب امام حسین علیه السلام شمرده است.(1) «جون» (2) اهل «نوبه» و غلام سیاه پوستی بود که «ابوذر غفاری» آن صحابی با وفای پیامبر او را از قید بندگی و بردگی آزاد کرده بود. «جون» از شیعیان امام علی علیه السلام شناخته می‎شد. او پیوسته پس از ابوذر همراه اهل بیت علیهم السلام بوده است. زمانی در خدمت امام حسن علیه السلام و هنگامی با امام حسین علیه السلام بود. او امام حسین علیه السلام را از مدینه تا مکه و سپس از مکه تا عراق همراهی کرده بود.(3) گویند جون در ساخت و تعمیر سلاح جنگ مهارت داشت. نقل شده جون، در شب عاشورا خیمه ویژه‎ای برای خود برپا ساخته بود تا سلاح یاران حسین علیه السلام را تعمیر و اصلاح کند. در تاریخ آمده است، در روز عاشورا، امام درخواست او را برای جهاد این گونه رد فرمود: تو از جانب من اذن (کناره‎گیری از جنگ) داری، فقط فقط تو ما را برای دستیابی به عافیت همراهی کرده‎ای. بنابراین، خود را به راه و شیوه ما مبتلا مساز. گفته شده بعد از این بود که به خدمت دختر امیر مومنان، زینب(سلام الله علیها) و اطرافیان امام رسید تا آنها را شفیع خود سازد. پس از آن از امام اجازه جهاد گرفت و وارد میدان رزم شد.

درسی که می‎توان گرفت: در راه احیای حق، هر کس باید از ابزار ممکن که مورد قبول نیز می‎باشد، بهره‎مند شود.

 

شهادت جون

جون در روز عاشورا در مقابل امام حسین علیه السلام ایستاده و از آن حضرت اجازه رزم خواست. اما امام به او اذن جهاد ندادند و حضرت فرمودند: ما تو را برای ایام عافیت و آسودگی خریداری کردیم ولی الان خود را گرفتار نکن. جون خود را بر قدم‎های امام انداخت و بر آن بوسه می‎زد و می‎گفت: ای فرزند رسول خدا! من برای آسودگی خاطر خویش در گرفتاری از شما کمک می‎گرفتم. من خود می‎دانم که بوی خوشی ندارم، خویشانم افرادی فرومایه‎اند و رنگم سیاه است. اما شما بر من از آن نفس بهشت گونه‎تان بدمید تا که خوشبو شوم، شرافت خویشاوندی یابم و سیمایم سفید شود. به خدا قسم از شما جدا نخواهم شد تا این خون تیره‎ام با خون پاکتان مخلوط گردد. پس آن گاه امام او را اجاره رزم دادند.(4)

او وارد معرکه جنگ شد در حالی که این رجز را می‎سرود:

کیف یری الکفار ضرب الاسود                                 بالسیف ضربا عن بنی محمد

اذب عنهم باللسان و الید                                      ارجو به الجنة یوم الورود

ای کفار، ضرب شمشیر سیاه را چگونه می‎بینید؟ به شمشیر ضربه‎ای از فرزند محمد، از آنها با زبان و دست حمایت می‎کنم، در حالی که به بهشت در روز قیامت امیدوارم. (5)

بعد از آن، بیست و پنج نفر از سپاه دشمن را به خاک انداخت.

محمد بن ابی طالب می‎گوید: زمانی که جون به زمین خورد، اباعبدالله الحسین علیه السلام بر بالینش آمد و در حق او این گونه دعا فرمود: پروردگارا! سیمای او را سفید کن و او را خوشبوی گردان و با محمد صلی الله علیه و آله محشورش نما، و بین او و محمد و آل محمد، آشنایی برقرار ساز. (6)

علمای ما از امام باقر علیه السلام و از پدرشان امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده‎اند: هنگامی که بنی‎اسد برای دفن شهدا، به معرکه جنگ آمدند، بعد از چند روز دیدند که بوی خوشی - چون مشک - از اندام جون متصاعد است. (7)

سلام بر جون در زیارت ناحیه این گونه آمده است: السلام علی جون بن حوی ابن حریّ مولی ابی ذر الغفاری؛ سلام بر جون غلام ابی ذر غفاری.

درسی که می‎توان گرفت: شناخت حق و رهروی آن به ظاهر افراد نیست. استجابت دعای ولی خدا آن قدر با شتاب انجام می‎پذیرد، به گونه‎ای که خواندن او در واقع اجابت خداوند است.

 

پی‎نوشت‎ها:

1. رجال شیخ طوسی، ص70.

2. گاه نام ایشان را «حوی» ظبط کرده اند، ولیکن مشهور «جون» است. مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص237، ولی مفید او را جوین مولی ابی ذر دانسته است. الارشاد، ج2، ص93.

3. ابصارالعین، ص176.

4. اللهوف، ص 47؛ مقتل الحسین مقرم، ص313.

5. بحارالانوار، ج45، ص22؛ ابصارالعین، ص177، با قدری تفاوت در نقل شعر.

6. بحارالانوار، ج45، ص23؛ ابصارالعین، ص177.

7- مقتل العوالم، ج17، ص266؛ بحارالانوار، ج45، ص23؛ نفس المهموم، ص264؛ ابصارالعین، ص177.

 

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .





نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر
(تعداد کل صفحات:37)      [ <>   [ 28 ]   [ 29 ]   [ 30 ]   [ 31 ]   [ 32 ]   [ 33 ]   [ 34 ]   [ 35 ]   [ 36 ]   [ 37 ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.